|
تماس از درون
صفر را بستند تا ما به بيرون زنگ نزنيم از شما چه پنهان ما از درون زنگ زديم! ******************************* منطق در راه كشف حقيقت سقراط به شوكران رسيد! و مسيح به ميخ و صليب! ما نه اشتهاي شوكران داريم و نه طاقت ميخ و صليب.... پس بهتر است به جاي كشف حقيقت برگرديم كشكمان را بسابيم............ ٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪ گفتم نمي فهم... شيرمادر؛بوي ادكلن مي داد دست پدر؛ بوي عرق (گفتم بچه ام نمي فهم ) نان ؛ بوي نفت مي داد زندگي ؛ بوي گند ( گفتم جوانم نمي فهم ) حالا كه بزرگ شده ام هر چيز ؛ بوي هر چيزي مي دهد باشد ؛ بدهد فقط پارك ؛ بوي گورستان و شانه تخم مرغ ؛ بوي كتاب ندهد! +++++++++++++++++++++++++++ نسبيت تا يادم مي آيد؛ علاف بود جو مي خريد؛ گندم مي فروخت او هميشه مي گفت : من ؛ در تهران سه كيلوست ! در اردبيل ؛ چهار كيلو ! در تبريز شش كيلو ! به من اعتماد نكنيد ! ٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬ اگر اگر دروغ رنگ داشت و بيرنگی کمياب ترين رنگ ها بود ٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫ + نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 21:59 توسط جستجوگر |
زندگي انسان همواره تابع جبر است وآنچه اختيار تلقي مي شود مفهومي ديگر از جبر بين جبرها است.انسان با جبر زاده مي شود و جبرهايي با او متولد مي شوند مثل جبر داشتن مكان تولد و جبر داشتن خانواده اي با افكار و اعتقادات خاص. او در محيط و مكان جبري بزرگ مي شود و عواطف و احساساتش بر پايه فرهنگ اعتقادات و منش مكان تولش شكل مي گيرد.پس بنابراين بازاين جبر است كه انسان را مي سازد؛ آن هم طبق قواعد خودش! كسي كه باورپذير است و پذيرا همه چيز را مي پذيرد چون نه زحمتي دارد و نه مرارتي! يك نوع كپي جديدي مي شود مثل همه؛ مثل همه مي خورد ؛ مثل همه مي خوابد؛ مثل همه توليد مثل مي كند.مثل همه فكر مي كند و در نهايت مثل همه مي ميرد! اما انسانهايي هستند كه پذيرا نيستند.چيزي دردرونشان مي جوشد؛ مثل همه بودن را قبول ندارند و مي خواهند به آن سوي ديوار جبر سرك بكشند.مي خواهند بيشتر بدانند؛ مي خواهند بيشتر بفهمند؛ بيشتر بشناسند و بيشتر حس كنند. كه چرا آمده ام و چرا مي روم ؟ فلسفه وجودي من چيست ؟ آيا هستم تا بخورم و بخوابم و توليد مثل كنم ؟ حيوانات هم كه به شكل راحت تر و بي دردسر تر همين كار را مي كنند پس فرق من انسان با آن حيوان در چيست ...؟ كساني كه اين جوشش در درون آنها شكل مي گيرد مثل آن مي ماند كه از خواب چند هزار ساله بيدار شده اند !!! به روزهاي از دست رفته حسرت مي خورند و به يافته خود اشك شوق مي ريزند! جبر هيج وقت پشت ديوار را براي آنها تعريف نكرده بود چرا كه سركشي بيشتر براي فهميدن به مذاق جبر خوش نمي آيد! زيرا جبر نمي خواهد انسان بيش از حد تعريف شده بفهمد. جبري كه گفتم با حالات فيزيكي هر انسان ارتباط مستقيمي دارد . يك نفر در آسيا به دنيا مي آيد با جبرهاي آسيايي و يك نفر در اروپا و نفر ديگر در آفريقا . آن كه ديده پدر و مادرش سنگي را مي پرستند مي شود سنگ پرست و آن ديگري كه گاوي براي او مقدس تعريف شده تنها فهمش نگه داشتن حرمت گاو است و بس! اوهام و خيالات منطقه اي جبر؛ از كودكي او را درآن خيالات غوطه ور مي سازد بنابراين مشاهده مي شود انسان در دايره اي از ناخواسته ها و ناداني هاي مزمن دست و پا مي زند و دور باطل مي گذراند. آنان كه مي فهمند فرياد مي كشند از جهل خود شرم كنيد اما جاهلان در طول تاريخ از فهميدن و به وراي ديوار سرك كشيدن هراس داشته و دارند . هميشه كسي كه فهميده تاوان فهم خود را داده است . چنين انسانهايي يا منزوي مي شوند و يا بر دار دانايي مي روند چون پرومته كه آتش را بر انسان هديه كرد (آتشي كه خود نماد خرد و دانايي است) و در قله كوه به زنجير كشيده شد و خوراك كركسها گشت ....... و ماجرا امروز هم ادامه دارد و هنوز هم انسانهاي اندكي هستند كه به آن طرف ديوار جهل بشري سرك مي كشند و تاوانش را پس مي دهند. منطق نامعقول آیا خداوند می تواند مثلث چهار ضلعی و یا یک مربع گرد بسازد؟ آیا خداوند قادر است اسبی را خلق کند که هیچ چیزش شبیه اسب نباشد؟ پاسخگویی به این سوالات می تواند به این نتیجه مهم بینجامد که حتی قدرت خداوند نیز در یک سری تعاریف و معناها محدود شده و به عبارتی صحیح تر حتی او نیز نمی تواند خارج از منطق معنایی کاری انجام دهد !!!! آنچه منطقا نامعقول است حتی در حیطه قدرت مطلق خداوند نیز نمی گنجد چرا که اگر یک شکل چهار ضلعی را مثلث بنامیم خطا کرده ایم و نمی توانیم با توسل به مفهوم قدرت مطلق بگوییم که خداوند می تواند مثلث چهار ضلعی بسازد ! بنابراین آنچه به یقین و قطعی است این است که حتی قدرت نامحدود هم نمی تواند صورت بی معنایی از کلمات را برنامه ای برای عملکرد خود قرار دهد.................... حال با این استدلال در رابطه با معنای خلقت انسان و نحوه عملکرد و مسئولیت او باید گفت که مسئولیت انسان زمانی می تواند با معنا قلمداد شود که آزادی مهار نشدنی به او تفویض شده باشد و هر تفسیر و توجیهی غیر از این مفهوم ، معنای جبر و بازیچه بودن را از خلقت انسان تداعی خواهد ساخت.به توضیحی دیگر انسان زمانی می تواند مسئولیت مطلق عملکرد خود برعهده گیرد که قدرت واقعی و مهار نشده برای انتخاب را داشته باشد و هدف خدا از خلق انسان با معناهای نامعقول توجیه نشود!!!!! برای درک بهتر موضوع فوق می توان این سوال را مطرح کرد که آیا خداوند می توانست انسانهایی بیآفریند که همیشه آزادانه آنچه درست است را انجام دهند؟؟؟ و اگر می توانست به کدام دلیل چنین خلقتی را در مورد انسان انجام نداد و اگر نمی توانست آیا منطقی غیر از منطق عدم امکان ساختن مثلث چهار ضلعی را می توان برای آن برشمرد؟!!!!!!!!!!!!! + نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 18:28 توسط جستجوگر |
پاسخ از آن كسي است كه سوالي دارد و فرصت ها از آن كساني است كه در جستجوي آن باشند. بسياري از رويدادها حاوي فرصتهايي هستند براي فهم و عمل بيشتر، ولي ما از درك آنها ناتوان مي مانيم چرا كه ذهن ما به آن مفاهيم حساس نيستند.مادامي كه شخصي در صدد تغيير در ديدگاههاي خود نباشد با مفاهيم و زواياي ديد جديد آشنا نخواهد شد. اين نگاه و ذهن جستجوگر ما است كه روزنه هاي جديدي از انديشه را فرارويمان خواهد گشود.هر روز هزاران سيب در اطراف ما از درخت مي افتند ولي آنچه وجود ندارد ديدگاه نيوتوني است . احساس رضايت از وضعيت موجود مهمترين عامل بازدارنده ما از درك فرصتهاست. اصولا در اين رويكرد همه چيز به انسان بازمي گردد و هيچ چيز غير از تفكر و نگرش او نمي تواند عامل تغيير و ايجاد پارادايم جديد باشد.پارادايمهاي جديد ساختاري جديد براي پيش فرضها و باورهاي ما ايجاد مي كنند و هنگامي كه يك پارادايم جديد ظهور مي كند توانمنديهاي متكي بر قواعد پارادايم گذشته از بين مي رود.قواعد پارادايم ازلي هستند و با قاطعيت مي توان آن را منطق هستي ناميد بنابراين انسان براي درك صحيح از خود و جهان هستي نياز دارد كه خود را در معرض تغيير قرار دهد و اين موضوع پارادايم جديد ذهن انسان است . پايداري دريك ذهنيت و يك ديدگاه عامل بازدارنده انسان از درك فرصتهاي فكري است بنابراين بياييد ذهنمان را در معرض پديده ها و ديدگاههاي جديد انساني قرار دهيم و به آنها حساس باشيم و ذهن خود را با آنها غني سازيم .بياييد پذيراي الگوهاي فكري عقلي و منطقي نوين باشيم.بياييد بدون صافي انديشه و منطق پذيراي هر آنچه كه از ذهنهاي بيمارصادر مي شود نباشيم.بياييد به آنچه در اطرافمان مي گذرد نيوتوني بنگريم و نيوتوني بينديشيم...... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ هگل در مورد آزادي مي گويد: (تاريخ جهان چيزي نيست مگر پيشرفت آگاهي انسان از آزادي ).اما به شهادت تاريخ آنچه پيش فرض و مقدمه آزادي حقيقي انسان است همانا آزادي انديشه و آزادي تفكر انساني بدون به اسارت در آمدن توسط ايدئولوژيهاي متضاد با هويت انساني است. در بررسي ميزان برخورداري جوامع مختلف از مقدمه آزادي حقيقي انسان يعني آزادي انديشه ؛ مقياسهاي سنجش اضمحلال و سوق پيدا كردن جوامع بشري بسوي عوام گرايي و جهل انديشي بدست مي آيد كه اين نتايج بر دو اصل كلي استوار است : اول اينكه آيا باورهاي فكري و سطح دانايي عمومي و ايدئولوژي حاكم و جاري در جامعه ؛ قابليت هاي نخبه پروري و تقويت استعدادهاي انساني آزاد انديش و مبتني بر دانايي و آگاهي را دارند يا نه؟ و دوم آنكه اكثريت جمعيت تشكيل دهنده آن جامعه به چه ميزان تمايل به بهره بردن از تنها وجه تمايز انساني خود با ساير جانداران ؛ يعني نيروي فكر و انديشه و تعقل را دارند و چه مقدار در رفتارهاي اجتماعي خود آن را ملاك عمل قرار مي دهند ؟ بديهي است در جامعه اي كه الگوهاي فكري آن نه بر پايه آگاهي و پرسش و چون و چرا؛ بلكه بر اساس تسليم و اطاعت محض تعيين شده باشد و يا اينكه اكثريت جمعيتي آن نه در پي يافتن علتها و رسيدن به پاسخهاي مبتني بر خرد و منطق انساني ؛ بلكه در پي توجيهات عوام گرايانه و غير علمي از مسائل و رويدادها باشند ؛ نمي توان انتظار داشت چنين جامعه اي مترقي و بالنده و بدون معضلات اجتماعي قلمداد شود ! و در اين ميان جايگاه و مقبوليت مباني فكري جاهلانه و خرافات ؛ به عنوان عامل تعيين كننده بسياري از عقب ماندگيهاي فكري جاي تامل و بررسي بيشتر را دارد !!! نتيجه اينكه جامعه اي را مي توان جامعه پويا و خلاق و متكي به اصول فكري انساني تعريف كرد كه ابتدا آزادي انديشه در آن نهادينه شده باشد و گردش اطلاعات براي همگان ميسر بوده و هيچ خط قرمزي براي تفكر و تعقل و استدلال و منطق مشخص نشده و هيچ سقفي براي پرواز فكر و اوج گيري انديشه انساني وجود نداشته باشد. و در نهايت اينكه آيا ما توانستيم حتي به اندازه يك قدم به ساختن چنين اجتماعي نزديك شده باشيم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ×××××××××××× ما كه مي خواستيم خلق جهان دوست باشند جاودان با هم ما كه مي خواستيم نيكي و مهر حكم رانند در جهان با هم شوربختي نگر كه در همه عمر خود نبوديم مهربان با هم اي شمايان كه باز مي گرديد بعد ما زير آسمان با هم گر رسيديد آن دمي كه آدميان دوست گشتند و هم زبان با هم آن زمان با گذشت ياد كنيد ياد نوميد رفتگان با هم + نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 18:26 توسط جستجوگر |
اينروزها که آينه هم فکر ظاهر است با ديدن قيافهی اين مردمان خوب کمتر در اين زمانه به دل اعتماد کن ******************************** میگویند حرف را باید زد. باشد، میزنیم، میزنید، میزنند و... اگر گوش شنوایی باشد، و اگر حرفی برای گفتن باشد. سالهایی نهچندان دور و نهچندان نزدیک، از آن زمانی که فهمیدم میتوانم حرف بزنم گذشته، و بعداز این همه سال که بیرحمانه گذشتند،فهمیدم که حرفها را باید نوشت. پس مینویسم، اما دراینمیانه صداهایی در لابهلای حرفهای نوشتهشده هست که شاید صدایی نباشند، امّا چه بخواهید و چه نخواهید هستند. صداهایی که زشت، زیبا، بیمعنی، و گاه پرمعنیاند. تمام این حرفها و صداها حاصلِ تمام این سالها و نفَسها ست. و شاید در انتهای تمامِ اینها باز هم چیزهای ناگفتهای باشد که هیچگاهِ دیگر هم گفته نخواهد شد حتي اگر همه چشم انتظار آن باشيم..... مرد می رفت و همچنان مبهوت که زمان با زمین چه خواهد کرد آدمی این مسافر برهوت ، با شبی اینچنین سیاه چه خواهد کرد یک طرف شاهراه روشن نان، یک طرف کوی مبهم ا یمان بر سر این دو راهه تا انسان؛ با غم نان و دین چه خواهد کرد چشمها منتظر ، نفسها حبس، خیره در بام رستگاری تا عشق بر نردبان مذهبِِ، در پله ی آخرين چه خواهد کرد مثل یک گله گرگ بی احساس، همه ی شهر در کمین همند این هراسان که آن چه خواهد برد،آن گریزان که این چه خواهد کرد *** هر چه کم وزن گفتم و پر مغز، ساده سنجان به طعنه سنجیدند تا ترازوی نقد ایشان با این سرود وزین چه خواهد کرد اصولا براي يك آدم مذهبي كه در محيطي مذهبي رشد كرده و از ابتدا تحت تاثير القائات و تربيت مذهبي بوده بسيار سخت است كه از باورها و اعتقادات خود دست بشويد ولواينكه این اعتقادات بر خلاف اصول ابتدايي انساني و عقلي باشد.معمولا اينگونه افراد سعي در توجيه و تفسير متفاوت از باورهاي ديني خود دارند به گونه اي كه نه سيخ بسوزد و نه كباب...! نمونه اين دو آتيشه هاي غيرتي را كم در دور و بر خودمان نداريم اما الگوي فكري اين افراد فقط ظاهر است و بقول حافظ چون به خلوت مي روند آن كار ديگر مي كنند!!! اينگونه افراد وقتي از دين خود دفاع مي كنند در حقيقت از نقابي كه پشت آن پنهان شده اند دفاع مي كنند و با دفاع از منطق دين خود در حقيقت سعي در اثبات خود دارند در واقع حقيقت جويي در بين اين آدمها؛ بيشتر ژستي است كه براي ارضاي خود مي گيرند. در اينجا بايد گفت خوشا به حال كساني كه مي توانند باورهاي خود را به صورت اصول علمي و عقلي و منطقي به نقد بگيرند و با تفكر انتقادي از يك باور (ديني يا غير ديني) از تنها وجه تمايز انساني خود يعني خرد ورزي بهره بجويند. البته ناگفته نماند كه بحث اصلا بر سر دين يا اعتقاد دينی نيست بلكه مساله اصلي و مهم آگاهی است که هميشه معتبربوده و هر ايمان يا کفری ذيل آن قرار می گيرد و به همین دلیل آنچه امروزه مهم و ضروری است مسئله تحليل علمی قضايا است و نه تبليغ و تلقين یک فکر. در واقع امروز ما به شناخت نيازمنديم، نه به اعتقاد و یا عدم اعتقاد...چرا که اعتقاد، وقتی که با آگاهی توأم نباشد نه تنها هيچ فايدهای ندارد بلکه مضر است چرا كه همهی انرژيهای انسانی را میگيرد و او را با انسانیت انسان یعنی خرد ورزی انسانی بیگانه می سازد و به همین دلیل: ايمان، به خودی خود، بیارزش است؛و اين آگاهی است که به ايمان ارزش میدهد. + نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387 17:21 توسط جستجوگر |
زرد است که لبریز حقایق شده است
تلخ است که با درد موافق شده است عاشق نشدی وگرنه می فهمیدی پاییز بهاریست که عاشق شده است یک گل بهار نیست صد گل بهار نیست حتی هزار باغ پر از گل ، بهار نیست وقتی : ما ذرّه های پوچ ، در گیر و دار هیچ ، در روی کوره راه سیاهی ، که انتهاش گودال نیستی است آخر چگونه تشنه به خون برادریم ؟ آیا رهایی بشریت را در چارسوی گیتی ، در کائنات ، یک دل امیدوار نیست ؟ آیا درخت خشک محبت را یک برگ سبز ، در همهء شاخسار نیست ؟ دستی بر آوریم باشد کزین گذرگه اندوه بگذریم روزی که آدمی خورشید دوستی را در قلب خویش یافت راه رهایی از دل این شام تار هست و آنجا که مهربانی لبخند می زند در یک جوانه نیز شکوه بهار هست ! همیشه نمی توان زائر بهار بود .همیشه نمی توان در صبحگاه شکوفه، در موازات آفتاب آواز خواند! همیشه نمی توان بوی کلمات دوردست را شنید! در را به روی بهار مبند ! در را به روی روح جستجوگرت مبند ! در را به روی مهربانی مبند ! در را به روی مهربانان مبند ! در را به روی کلمات من مبند ! شاید این آخرین بهاری باشد که حرفهایم را در بشقاب سبز می کنم . حرفهای مرا هیچ جا نمی نویسند ولی این بار نیز حرفهای روح بی تابم را بر صفحات سپید مهربانی می نویسم تا شاید روحی خسته و عطشناک با بی تابی آنها را بخواند و به اندازه جرعه ای رفع عطش نماید. سرها اگر چه خورده به چیزی شبیه سنگ ما و دوباره ایم در این شهر بی قشنگ برف و بهار و سبزی و پاییز و همچنان این مرگ مطلق است ولی در چهار رنگ تقویم زنده ایم در این باغ وحش عمر امسال سال چیست ؟ سگ و ماهی و پلنگ + نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387 9:18 توسط جستجوگر |
|