در وطن شام و سحر سگ بستهاند از خلیج فارس این سگ مذهبان پاچهای در مملکت سالم نماند گر بخواهی از وطن خارج شوی هموطن وارد بشو با احتیاط تا که هر فکری نیاید در سرت تا کسی وارد نگردد سر زده تا بسازند امتی بی درک و فهم بهر شاعر بهر ناشر بابت باب سانسور و برای اختناق با الفبا کرد باید احتیاط تا مبادا کام توشیرین شود شرعی و عرفی، سیاسی، عاطفی سگ چه سگ هائی همه خونریز و هار سگ نه با آن پوزه و دندان و دم سگ برای ظلم و بیداد آمده هادی خرسندی
توی هر کوی و گذر سگ بستهاند
تا خود بحرخزر سگ بستهاند
بسکه در این بوم و بر سگ بستهاند
دور مرز پر گهر سگ بستهاند
چون همه جا پشت در سگ بستهاند
بهر تو اطراف سر، سگ بستهاند
بر در علم و هنر سگ بستهاند
بهر هر صاحبنظر سگ بستهاند
قصد چاپ هر اثر سگ بستهاند
گاه توی یک خبر سگ بسته اند
چونکه در زیر و زبر سگ بستهاند
در صف قند و شکر سگ بسته اند
بهر تو از هر نظر سگ بستهاند
از نژاد معتبر سگ بسته اند
بلکه در شکل بشر سگ بسته اند
پس به شکل آدمیزاد آمده
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 23:7 توسط دگراندیش |
عبدالکریم سروش رهبر جریان روشنفکری اصلاحطلب ایران به شمار میآید. او در ابتدا از حامیان آیتالله خمینی بود و در اوایل شکلگیری جمهوری اسلامی چند منصب رسمی داشت؛ از جمله مشاور آیتالله خمینی در اصلاحات فرهنگی و آموزشی به شمار میآمد. اما وقتی روشن شد که این پیشوای مذهبی، حاکمی مستبد است، سروش با سرخوردگی از این مناصب کناره گرفت. ..:: متن کامل اظهارات عبد الکریم سروش در باره ی قرآن ::.. بسط تجربه نبوی، اینک به قرائت بیتکلف سروش پس قرآن جنبهای انسانی و بشری دارد. این یعنی قرآن خطاپذیر است؟ اندیشمندان سدههای میانه غالباً این نظرها را به شیوهای روشن و مدون بیان نمیکردند و ترجیح میدادند آنها را در خلال سخنانی پراکنده یا در لفافه بیان کنند. آنها نمیخواستند برای مردمی که توانایی هضم این اندیشهها را نداشتند، ایجاد تشویش و سردرگمی کنند. به عنوان مثال، مولوی جایی میگوید که قرآن، آیینههای ذهن پیامبر است. آنچه در دل سخن مولوی مندرج است این است که شخصیت پیامبر، تغییر احوال او و اوقات خوب و بد او، همه در قرآن منعکس هستند.
از اوایل دههی ۹۰میلادی، او از جمله روشنفکران «جمهوریخواه» بوده است که بحث دربارهی مفاهیم «دموکراسی اسلامی» را آغاز کردند؛ اما به تدریج از کل نظریهی یک حکومت اسلامی فاصله گرفتند.
مدعای اصلی سروش ساده است: تمام معرفتهای بشری و استنباطهای انسانی از دین، تاریخی است و معروض خطا. او با این نظر حکومت دینی ایران را تضعیف میکند؛ چون اگر تمام فهمهای بشری از دین معروض خطا باشد، هیچ کس نمیتواند به نام خدا ادعای پیاده کردن شریعت را داشته باشد؛ حتی روحانیون ایرانی.
سروش در «بسط تجربهی نبوی» روشن میسازد که نظرش دربارهی خطاپذیر بودن معرفت دینی تا حدی دربارهی قرآن نیز صادق است. سروش در کنار اندیشمندان دیگری چون نصر حامد ابوزید و محمد ارکون، در شمار گروهی اندک از اصلاحگران رادیکالی است که مدافع رهیافتی تاریخی به قرآن هستند.
اما او در کتاباش از بسیاری از همکاران رادیکالاش فراتر رفته است. او مدعی است که قرآن نه تنها محصول شرایط تاریخی خاصی است که در بستر آن شکل گرفته است، بلکه برآمده از ذهن محمّد و تمام محدودیتهای بشری او نیز هست. سروش میگوید این سخن، سخنی بدیع و تازه نیست؛ چون بسیاری از اندیشمندان سدههای میانه هم قبلاً به آن اشاره کردهاند.
دکتر عبدالکریم سروش آذرماه گذشته در مصاحبه با میشل هوبینک، صراحتا پیامبر اسلام را همانند شاعری دانسته بود که الهامات الهی را با دانش محدود به عصر خود به صورت قرآن درآورده است. وی در این مصاحبه صراحتا کتاب آسمانی مسلمانان را به دلیل دانش محدود پیامبر خطاپذیر و بشری دانسته بود.
انتشار متن مصاحبه عبدالکریم سروش درباره قرآن و پیامبر اسلام در داخل کشور اعتراض شدید روحانیون را برانگیخت که در ادامه جهت آشنایی بیشتر خوانندگان وبلاگ متن کامل این اظهارات درج می شود.
انسانی و خطاپذیر بودن قرآن
چگونه میتوان چیزی همچون «وحی» را در جهان مدرن و راززدایی شدهی امروز، بامعنا دید؟
وحی «الهام» است. این همان تجربهای است که شاعران و عارفان دارند؛ هر چند پیامبر این را در سطح بالاتری تجربه میکنند. در روزگار مدرن، ما وحی را با استفاده از استعارهی شعر میفهمیم. چنانکه یکی از فیلسوفان مسلمان گفته است: وحی بالاترین درجهی شعر است.
شعر ابزاری معرفتی است که کارکردی متفاوت با علم و فلسفه دارد. شاعر احساس میکند که منبعی خارجی به او الهام میکند؛ و چیزی دریافت کرده است. و شاعری، درست مانند وحی، یک استعداد و قریحه است: شاعر میتواند افقهای تازهای را به روی مردم بگشاید؛ شاعر میتواند جهان را از منظری دیگر به آنها بنمایاند.
به نظر شما، قرآن را باید محصول زمان خودش دید. آیا این سخن متضمن این نیز هست که شخص پیامبر نقشی فعال و حتی تعیینکننده در تولید این متن داشته است؟
بنا به روایات سنتی، پیامبر تنها وسیله بود؛ او پیامی را که از طریق جبرئیل به او نازل شده بود، منتقل میکرد. اما، به نظر من، پیامبر نقشی محوری در تولید قرآن داشته است.
استعارهی شعر به توضیح این نکته کمک میکند. پیامبر درست مانند یک شاعر احساس میکند که نیرویی بیرونی او را در اختیار گرفته است. اما در واقع - یا حتی بالاتر از آن: در همان حال - شخص پیامبر همه چیز است: آفریننده و تولیدکننده. بحث دربارهی اینکه آیا این الهام از درون است یا از بیرون حقیقتاً اینجا موضوعیتی ندارد، چون در سطح وحی تفاوت و تمایزی میان درون و برون نیست.
این الهام از «نَفس» پیامبر میآید و «نفس» هر فردی الهی است. اما پیامبر با سایر اشخاص فرق دارد؛ از آن رو که او از الهی بودن این نفس آگاه شده است. او این وضع بالقوه را به فعلیت رسانده است. «نفس» او با خدا یکی شده است. سخن مرا اینجا به اشتباه نفهمید: این اتحاد معنوی با خدا به معنای خدا شدن پیامبر نیست. این اتحادی است که محدود به قد و قامت خود پیامبر است. این اتحاد به اندازهی بشریت است؛ نه به اندازهی خدا.
جلال الدین مولوی، شاعر عارف، این تناقضنما را با ابیاتی به این مضمون بیان کرده است که: «اتحاد پیامبر با خدا، همچون ریختن بحر در کوزه است.»
اما پیامبر به نحوی دیگر نیز آفرینندهی وحی است. آنچه او از خدا دریافت میکند، مضمون وحی است. اما این مضمون را نمیتوان به همان شکل به مردم عرضه کرد؛ چون بالاتر از فهم آنها و حتی ورای کلمات است. این وحی بیصورت است و وظیفهی شخص پیامبر این است که به این مضمون بیصورت، صورتی ببخشد تا آن را در دسترس همگان قرار دهد. پیامبر، باز هم مانند یک شاعر، این الهام را به زبانی که خود میداند، و به سبکی که خود به آن اشراف دارد، و با تصاویر و دانشی که خود در اختیار دارد، منتقل میکند.
شخصیت او نیز نقش مهم در شکل دادن به این متن ایفا میکند. تاریخ زندگی خود او: پدرش، مادرش، کودکیاش و حتی احوالات روحیاش [در آن نقش دارند.] اگر قرآن را بخوانید، حس میکنید که پیامبر گاهی اوقات شاد است و طربناک و بسیار فصیح در حالی که گاهی اوقات پرملال است و در بیان سخنان خویش بسیار عادی و معمولی است. تمام اینها اثر خود را در متن قرآن باقی گذاشتهاند. این، آن جبنهی کاملاً بشری وحی است.
از دیدگاه سنتی، در وحی خطا راه ندارد. اما امروزه، مفسران بیشتر و بیشتری فکر میکنند وحی در مسایل صرفاً دینی مانند صفات خداوند، حیات پس از مرگ و قواعد عبادت خطاپذیر نیست. آنها میپذیرند که وحی میتواند در مسایلی که به این جهان و جامعهی انسانی مربوط میشوند، اشتباه کند. آنچه قرآن دربارهی وقایع تاریخی، سایر ادیان و سایر موضوعات عملی زمینی میگوید، لزوماً نمیتواند درست باشد. این مفسران اغلب استدلال میکنند که این نوع خطاها در قرآن خدشهای به نبوت پیامبر وارد نمیکند؛ چون پیامبر به سطح دانش مردم زمان خویش «فرود آمده است» و «به زبان زمان خویش» با آنها سخن گفته است.
من دیدگاه دیگری دارم. من فکر نمیکنم که پیامبر «به زبان زمان خویش» سخن گفته باشد؛ در حالی که خود دانش و معرفت دیگری داشته است. او حقیقاً به آنچه میگفته، باور داشته است. این زبان خود او و دانش خود او بود و فکر نمیکنم دانش او از دانش مردم همعصرش دربارهی زمین، کیهان و ژنتیک انسانها بیشتر بوده است. این دانشی را که ما امروز در اختیار داریم، نداشته است. و این نکته خدشهای هم به نبوت او وارد نمیکند چون او پیامبر بود، نه دانشمند یا مورخ.
شما به فیلسوفان و عارفان سدههای میانه همچون مولوی اشاره میکنید. دیدگاههای شما دربارهی قرآن تا چه اندازه ریشه در سنت اسلامی دارد؟
بسیاری از دیدگاههای من ریشه در اندیشهی سدههای میانی اسلام دارد. این سخن را که نبوت مقولهای است بسیار عام و نزد اصناف مختلف آدمیان یافت میشود، هم در اسلام شیعی و هم نزد عارفان وجود دارد. متکلم بزرگ شیعی، شیخ مفید، امامان شیعه را پیامبر نمیداند؛ اما تمام ویژگیهایی را که پیامبران دارا هستند، به آنها نسبت میدهد. همچنین عارفان نیز عمدتاً متعقدند که تجربهی آنها از جنس تجربههای پیامبران است. و باور به این نیز که قرآن یک محصول بشری و بالقوه خطاپذیر است، در عقاید معتزله دال بر مخلوق بودن قرآن به طور تلویحی آمده است.
پسر مولوی حتی از این هم فراتر میرود. او در یکی از کتابهایش میگوید که چند همسری به این دلیل در قرآن مجاز دانسته شده است که پیامبران زنان را دوست میداشت. و به این دلیل بود که به پیروانش اجازهی اختیار کردن چهار زن را داده بود!
آیا سنت شیعی به شما اجازه میدهد که اندیشههایتان را دربارهی بشری بودن قرآن مدون کرده و توسعه دهید؟
مشهور است که در اسلام سنی، مکتب عقلگرای اعتزالی در برابر اشعریان و عقیدهی آنها دال بر جاودانی بودن و غیرمخلوق بودن قرآن شکست سختی خورد. اما در اسلام شیعی، معتزلیان به نحوی ادامهی حیات دادند و زمینی حاصلخیز را برای رشد یک سنتی فلسفی غنی فراهم کردند. اعتقاد معتزلیان دال بر مخلوق بودن قرآن در میان متکلمان شیعی، تقریباً اعتقادی است بلامنازع.
امروز میبینید که اصلاحگران سنی به موضع شیعیان نزدیکتر میشوند و اعتقاد مخلوق بودن قرآن را میپذیرند. اما روحانیون ایران در استفاده از منابع فلسفی سنت شیعی برای گشودن افقهایی تازه به روی فهم دینی ما مردد هستند. آنها قدرتشان را بر پایهی فهمی محافظهکارانه از دین مستحکم کردهاند و هراس دارند که مبادا با گشودن باب بحث دربارهی مسایلی از قبیل ماهیت نبوت، همه چیزشان از دست برود.
پیامدهای دیدگاههای شما برای مسلمانان معاصر و نحوهی استفادهی آنها از قرآن به منزلهی یک راهنمای اخلاقی چیست؟
تلقی بشری از قرآن تفاوت نهادن میان جنبههای ذاتی و عرضی قرآن را میسر میکند. بعضی از جنبههای دین به طور تاریخی و فرهنگی شکل گرفتهاند و امروز دیگر موضوعیت ندارند. همین امر، به عنوان مثال، دربارهی مجازاتهای بدنی که در قرآن مقرر شدهاند، صادق است. اگر پیامبر در یک محیط فرهنگی دیگر زندگی میکرد، این مجازاتها احتمالاً بخشی از پیام او نمیبودند.
وظیفهی مسلمانان امروز این است که پیام گوهری قرآن را به گذشت زمان ترجمه کنند. این کار درست مانند ترجمهی یک ضربالمثل از یک زبان به زبان دیگری است. ضربالمثل را تحتاللفظی ترجمه نمیکنید. ضربالمثل دیگری پیدا میکنید که همان روح و معنا را داشته باشد، همان مضمون را داشته باشد، ولی شاید همان الفاظ را نداشته باشد.
در عربی میگویند که فلانی خرما به بصره برده است. اگر قرار باشد این را به انگلیسی ترجمه کنید، میگویید فلانی زغالسنگ به نیوکاسل برده است. درک تاریخی و بشری از قرآن به ما اجازهی این کار را میدهد. اگر بر این باور اصرار کنید که قرآن کلام غیرمخلوق و جاودانی خداست که باید لفظ به لفظ به آن عمل شود، دچار مخمصهای لاینحل میشوید.
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:7 توسط دگراندیش |
شهر هرت جایی است که رنگهای رنگین کمان مکروهند و رنگ سیاه واجب
شهر هرت جایی است که اول ازدواج می کنند بعد همدیگه رو می شناسند
شهر هرت جایی است که همه گناهکارند مگر اینکه خلافش ثابت شود
شهر هرت جایی است که بهشتش زیر پای مادرانی است که حقی از زندگی و
فرزند و همسر ندارند
شهر هرت جایی است که شوهر ها انگشتر الماس برای زنانشان می خرند اما
حوصله 5 دقیقه قدم زدن را با همسران ندارند
شهر هرت جایی است که همه با هم مساویند و بعضی ها مساوی تر
شهر هرت جایی است که برای مریض شدن و پیش دکتر رفتن و حتی
مردن حتماْ باید
پارتی داشته باشی
شهر هرت جایی است که با میلیاردها پول بعد از ماهها فقط می توان برای
مردم مصیبت دیده چند چادر برپا کرد
شهر هرت جایی است که خنده عقل را زائل می کند
شهر هرت جایی است که زن باید گوشه خانه باشد و البته آن گوشه که
آشپزخانه نام دارد و وظیفه بعدیش در تختخواب است
شهر هرت جایی است که 33 بچه کشته می شوند و مامورای امنیت شهر می گویند:
به ما چه! مادر ها و پدرها می خواستند مواظب بچه هاشون باشند
شهر هرت جاییه که نصف مردمش زیر خط فقرند اما سریال های تلویزیونی را در
کاخهای بالای شهر می سازند
شهر هرت جایی است که 2 سال باید بری سربازی تا بلیط پاره کردن یاد بگیری
شهر هرت جایی است که شنیدن موسیقی حرام است و دیدن سازش حرام تر
شهر هرت جایی است که همه با هم خواهربرادرهستند اما این برادرها وقتی خواهرها رونگاه می کنند یاد تختخواب می افتند
شهر هرت جایی است که گریه محترم است و خنده محکوم
شهر هرت جایی است که وقتی می ری مدرسه و دانشگاه کیفت رو می گردند تا مبادا
آینه داشته باشی
شهر هرت جایی است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه و ابلهانه
و گناه کبیره و... است
شهر هرت جایی است که توی فرودگاه
برادر و پدرت رو می تونیببوسی اما همسرت رو نه
...شهر هرت جایی است که وقتی از دختر می پرسند می خوای با این آقا زندگی
کنی می گه: نمی دونم هر چی بابام بگه
شهر هرت جایی است که وقتی می خوای ازدواج کنی 500 نفر رو دعوت
می کنی و شام می دی تا بروند و از بدی و زشتی و نفهمی و بی کلاسی تو کلی
حرف بزنند
شهر هرت جایی است که هرگز نمی شه تو پشت بامش رفت مگر اینکه از یک
طرفش بیفتی
..شهر هرت جایی است که
.........
.
.
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:27 توسط دگراندیش |
۲۹ سال دستاورد انقلاب اسلامی ما...
8000 پزشک بیکار 7 میلیون جوان تحصیلکرده بیکار از هر 10 ازدواج 6 طلاق 6 میلیون معتاد خود فروشی فقط برای سیری شکم یک شب خانواده 68% افسردگی رسیدن سن فحشا به 13 سالگی فروش سالانه 13000 کلیه 42% زیر خط فقر سر هر سفره به جای نفت مجانی یک عدد کارت سوخت قرضی...... وقتی از صبح میری سر کارو جون میکنی تا شب وقتی اشک تو چشمات حلقه میزنه و خودتو میزنی به اون راه وقتی با حسرت از کنار یک رستوران رد میشیو صدای قارو قور شکمت واست آبرو نمیذاره وقتی سر ماه تموم درامدت میره واسه کرایه خونه و با کلی قرض پول آب و برقتو میدی وقتی حداقل 1000000 تومان برای یک مراسم تدفین باید بدی که تازه همه پشت سرت بگن آخی بیچاره مراسمشم خشک و خالی بود... زنده موندنم گناهه ایرانی بیدار شو و جواب سوال امروزنسل امروز از نسل دیروز را بده.... چه میشود ما را؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:13 توسط دگراندیش |
هر چیز قابل استفاده ای در جهان دارای تاریخ مصرف است اما انسانها از زمانی با مفهوم استفاده از تاریخ مصرف آشنا شدند که تجهیزاتی به وجود آمد تا تاریخ مصرف کالاها را بر روی آنها درج کند و از آن هنگام توجه به تاریخ مصرف را تنها مختص به کالاها و مواد مصرفی نمودند. ولی آنچه در این میان فراموش شده ،توجه به مصادیق استفاده از تاریخ مصرف است. باید توجه داشت بهره مندی از شاخص تاریخ مصرف تنها منحصر به کالاها و مواد مصرفي مربوط به سلامتی جسم انسانها نیست بلکه این مهم درباره آدمها، عقيده ها ، باورها و حتي پيوندها، بسيار مهم تر از كالاهايي مانند كيك و چيپس و خامه و پنير است. در دنياي امروز مي توانيم در كنار تشخيص اينكه تاريخ مصرف كدام كالا به پايان رسيده در جستجوي اينكه تاريخ مصرف كدام باورها ، كدام آدمها و كدام معناها نيز به پايان رسيده باشيم. اگر معتقديم كالايي فاسد شده و بايد دور انداخته شود اين موضوع مي تواند شامل حال باور فاسد، ايمان فاسد و پيوند فاسد نيز باشد. متاسفانه انسانهاي زيادي هستند كه با وجود اينكه مي دانند فكر ، رابطه و باوري كه در ذهن دارند متعلق به تاريخ قابل مصرف خبلي دوري است اما باز آن را در ذهن ، روح و قلب خود نگهداري مي كنند و اين باعث مي شود تا هم خود و هم ساير انسانهايي كه در كنار آنها زندگي مي كنند از اثرات بيماري زاي افكار و عقايد و نيات و روابط فاسد آنها زجر بكشند. ما مي توانيم آثار فاسد افكار و عقايد و باورها و آدمهاي تاريخ مصرف گذشته را با دانايي و آگاهي و تفكر به دور از مباني جاهلانه كاهش داده و يا از بين ببريم. اگر چنين تحولي را در زندگي ايجاد نكنيم به زودي توانمنديهاي فكري ما نيزاز مدار عقلانيت خارج و در نهايت در عصر تفكرات نوين ، ما نيز در زمره تاريخ مصرف گذشته ها قرار خواهيم گرفت. لحظه اي به اين موضوع خوب تمركز كنيد...دير نشده ، كافي است از همين امروز بينديشيد كه كدام باور و كدام عقيده و نمايندگان فكري كدام تفكر منسوخ شده ، در دور و بر شما هستند و خود را بر شما تحميل مي كنند. با كمي انديشه ي منصفانه و به دور از تعصب، مي توانيد تاريخ مصرف آدمهايي را كه در كنار شما هستند از روي افكار و نيات و رفتارهاي آنها تخمين بزنيد و در ضمن توجه كنيد كه ديگراني نيز هستند كه همين تخمين را در مورد شما بعمل مي آورند ، پس بهتر است ابتدا به پالايش افكار تاريخ مصرف گذشته و آلوده از ذهن خود بپردازيم و آنگاه در فكر زدودن جامعه انساني خودمان از باورها و عقايد و آدمهاي تاريخ مصرف گذشته باشيم .....
+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 22:20 توسط دگراندیش |
تماس از درون
صفر را بستند تا ما به بيرون زنگ نزنيم از شما چه پنهان ما از درون زنگ زديم! ******************************* منطق در راه كشف حقيقت سقراط به شوكران رسيد! و مسيح به ميخ و صليب! ما نه اشتهاي شوكران داريم و نه طاقت ميخ و صليب.... پس بهتر است به جاي كشف حقيقت برگرديم كشكمان را بسابيم............ ٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪ گفتم نمي فهم... شيرمادر؛بوي ادكلن مي داد دست پدر؛ بوي عرق (گفتم بچه ام نمي فهم ) نان ؛ بوي نفت مي داد زندگي ؛ بوي گند ( گفتم جوانم نمي فهم ) حالا كه بزرگ شده ام هر چيز ؛ بوي هر چيزي مي دهد باشد ؛ بدهد فقط پارك ؛ بوي گورستان و شانه تخم مرغ ؛ بوي كتاب ندهد! +++++++++++++++++++++++++++ نسبيت تا يادم مي آيد؛ علاف بود جو مي خريد؛ گندم مي فروخت او هميشه مي گفت : من ؛ در تهران سه كيلوست ! در اردبيل ؛ چهار كيلو ! در تبريز شش كيلو ! به من اعتماد نكنيد ! ٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬ اگر اگر دروغ رنگ داشت و بيرنگی کمياب ترين رنگ ها بود ٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫
هر روز،شايد
ده ها رنگين کمان
در دهان ما نطفه مي بست
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 21:59 توسط دگراندیش |
زندگي انسان همواره تابع جبر است وآنچه اختيار تلقي مي شود مفهومي ديگر از جبر بين جبرها است.انسان با جبر زاده مي شود و جبرهايي با او متولد مي شوند مثل جبر داشتن مكان تولد و جبر داشتن خانواده اي با افكار و اعتقادات خاص. او در محيط و مكان جبري بزرگ مي شود و عواطف و احساساتش بر پايه فرهنگ اعتقادات و منش مكان تولش شكل مي گيرد.پس بنابراين بازاين جبر است كه انسان را مي سازد؛ آن هم طبق قواعد خودش! كسي كه باورپذير است و پذيرا همه چيز را مي پذيرد چون نه زحمتي دارد و نه مرارتي! يك نوع كپي جديدي مي شود مثل همه؛ مثل همه مي خورد ؛ مثل همه مي خوابد؛ مثل همه توليد مثل مي كند.مثل همه فكر مي كند و در نهايت مثل همه مي ميرد! اما انسانهايي هستند كه پذيرا نيستند.چيزي دردرونشان مي جوشد؛ مثل همه بودن را قبول ندارند و مي خواهند به آن سوي ديوار جبر سرك بكشند.مي خواهند بيشتر بدانند؛ مي خواهند بيشتر بفهمند؛ بيشتر بشناسند و بيشتر حس كنند. كه چرا آمده ام و چرا مي روم ؟ فلسفه وجودي من چيست ؟ آيا هستم تا بخورم و بخوابم و توليد مثل كنم ؟ حيوانات هم كه به شكل راحت تر و بي دردسر تر همين كار را مي كنند پس فرق من انسان با آن حيوان در چيست ...؟ كساني كه اين جوشش در درون آنها شكل مي گيرد مثل آن مي ماند كه از خواب چند هزار ساله بيدار شده اند !!! به روزهاي از دست رفته حسرت مي خورند و به يافته خود اشك شوق مي ريزند! جبر هيج وقت پشت ديوار را براي آنها تعريف نكرده بود چرا كه سركشي بيشتر براي فهميدن به مذاق جبر خوش نمي آيد! زيرا جبر نمي خواهد انسان بيش از حد تعريف شده بفهمد. جبري كه گفتم با حالات فيزيكي هر انسان ارتباط مستقيمي دارد . يك نفر در آسيا به دنيا مي آيد با جبرهاي آسيايي و يك نفر در اروپا و نفر ديگر در آفريقا . آن كه ديده پدر و مادرش سنگي را مي پرستند مي شود سنگ پرست و آن ديگري كه گاوي براي او مقدس تعريف شده تنها فهمش نگه داشتن حرمت گاو است و بس! اوهام و خيالات منطقه اي جبر؛ از كودكي او را درآن خيالات غوطه ور مي سازد بنابراين مشاهده مي شود انسان در دايره اي از ناخواسته ها و ناداني هاي مزمن دست و پا مي زند و دور باطل مي گذراند. آنان كه مي فهمند فرياد مي كشند از جهل خود شرم كنيد اما جاهلان در طول تاريخ از فهميدن و به وراي ديوار سرك كشيدن هراس داشته و دارند . هميشه كسي كه فهميده تاوان فهم خود را داده است . چنين انسانهايي يا منزوي مي شوند و يا بر دار دانايي مي روند چون پرومته كه آتش را بر انسان هديه كرد (آتشي كه خود نماد خرد و دانايي است) و در قله كوه به زنجير كشيده شد و خوراك كركسها گشت ....... و ماجرا امروز هم ادامه دارد و هنوز هم انسانهاي اندكي هستند كه به آن طرف ديوار جهل بشري سرك مي كشند و تاوانش را پس مي دهند. منطق نامعقول آیا خداوند می تواند مثلث چهار ضلعی و یا یک مربع گرد بسازد؟ آیا خداوند قادر است اسبی را خلق کند که هیچ چیزش شبیه اسب نباشد؟ پاسخگویی به این سوالات می تواند به این نتیجه مهم بینجامد که حتی قدرت خداوند نیز در یک سری تعاریف و معناها محدود شده و به عبارتی صحیح تر حتی او نیز نمی تواند خارج از منطق معنایی کاری انجام دهد !!!! آنچه منطقا نامعقول است حتی در حیطه قدرت مطلق خداوند نیز نمی گنجد چرا که اگر یک شکل چهار ضلعی را مثلث بنامیم خطا کرده ایم و نمی توانیم با توسل به مفهوم قدرت مطلق بگوییم که خداوند می تواند مثلث چهار ضلعی بسازد ! بنابراین آنچه به یقین و قطعی است این است که حتی قدرت نامحدود هم نمی تواند صورت بی معنایی از کلمات را برنامه ای برای عملکرد خود قرار دهد.................... حال با این استدلال در رابطه با معنای خلقت انسان و نحوه عملکرد و مسئولیت او باید گفت که مسئولیت انسان زمانی می تواند با معنا قلمداد شود که آزادی مهار نشدنی به او تفویض شده باشد و هر تفسیر و توجیهی غیر از این مفهوم ، معنای جبر و بازیچه بودن را از خلقت انسان تداعی خواهد ساخت.به توضیحی دیگر انسان زمانی می تواند مسئولیت مطلق عملکرد خود برعهده گیرد که قدرت واقعی و مهار نشده برای انتخاب را داشته باشد و هدف خدا از خلق انسان با معناهای نامعقول توجیه نشود!!!!! برای درک بهتر موضوع فوق می توان این سوال را مطرح کرد که آیا خداوند می توانست انسانهایی بیآفریند که همیشه آزادانه آنچه درست است را انجام دهند؟؟؟ و اگر می توانست به کدام دلیل چنین خلقتی را در مورد انسان انجام نداد و اگر نمی توانست آیا منطقی غیر از منطق عدم امکان ساختن مثلث چهار ضلعی را می توان برای آن برشمرد؟!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 18:28 توسط دگراندیش |
پاسخ از آن كسي است كه سوالي دارد و فرصت ها از آن كساني است كه در جستجوي آن باشند. بسياري از رويدادها حاوي فرصتهايي هستند براي فهم و عمل بيشتر، ولي ما از درك آنها ناتوان مي مانيم چرا كه ذهن ما به آن مفاهيم حساس نيستند.مادامي كه شخصي در صدد تغيير در ديدگاههاي خود نباشد با مفاهيم و زواياي ديد جديد آشنا نخواهد شد. اين نگاه و ذهن جستجوگر ما است كه روزنه هاي جديدي از انديشه را فرارويمان خواهد گشود.هر روز هزاران سيب در اطراف ما از درخت مي افتند ولي آنچه وجود ندارد ديدگاه نيوتوني است . احساس رضايت از وضعيت موجود مهمترين عامل بازدارنده ما از درك فرصتهاست. اصولا در اين رويكرد همه چيز به انسان بازمي گردد و هيچ چيز غير از تفكر و نگرش او نمي تواند عامل تغيير و ايجاد پارادايم جديد باشد.پارادايمهاي جديد ساختاري جديد براي پيش فرضها و باورهاي ما ايجاد مي كنند و هنگامي كه يك پارادايم جديد ظهور مي كند توانمنديهاي متكي بر قواعد پارادايم گذشته از بين مي رود.قواعد پارادايم ازلي هستند و با قاطعيت مي توان آن را منطق هستي ناميد بنابراين انسان براي درك صحيح از خود و جهان هستي نياز دارد كه خود را در معرض تغيير قرار دهد و اين موضوع پارادايم جديد ذهن انسان است . پايداري دريك ذهنيت و يك ديدگاه عامل بازدارنده انسان از درك فرصتهاي فكري است بنابراين بياييد ذهنمان را در معرض پديده ها و ديدگاههاي جديد انساني قرار دهيم و به آنها حساس باشيم و ذهن خود را با آنها غني سازيم .بياييد پذيراي الگوهاي فكري عقلي و منطقي نوين باشيم.بياييد بدون صافي انديشه و منطق پذيراي هر آنچه كه از ذهنهاي بيمارصادر مي شود نباشيم.بياييد به آنچه در اطرافمان مي گذرد نيوتوني بنگريم و نيوتوني بينديشيم...... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ هگل در مورد آزادي مي گويد: (تاريخ جهان چيزي نيست مگر پيشرفت آگاهي انسان از آزادي ).اما به شهادت تاريخ آنچه پيش فرض و مقدمه آزادي حقيقي انسان است همانا آزادي انديشه و آزادي تفكر انساني بدون به اسارت در آمدن توسط ايدئولوژيهاي متضاد با هويت انساني است. در بررسي ميزان برخورداري جوامع مختلف از مقدمه آزادي حقيقي انسان يعني آزادي انديشه ؛ مقياسهاي سنجش اضمحلال و سوق پيدا كردن جوامع بشري بسوي عوام گرايي و جهل انديشي بدست مي آيد كه اين نتايج بر دو اصل كلي استوار است : اول اينكه آيا باورهاي فكري و سطح دانايي عمومي و ايدئولوژي حاكم و جاري در جامعه ؛ قابليت هاي نخبه پروري و تقويت استعدادهاي انساني آزاد انديش و مبتني بر دانايي و آگاهي را دارند يا نه؟ و دوم آنكه اكثريت جمعيت تشكيل دهنده آن جامعه به چه ميزان تمايل به بهره بردن از تنها وجه تمايز انساني خود با ساير جانداران ؛ يعني نيروي فكر و انديشه و تعقل را دارند و چه مقدار در رفتارهاي اجتماعي خود آن را ملاك عمل قرار مي دهند ؟ بديهي است در جامعه اي كه الگوهاي فكري آن نه بر پايه آگاهي و پرسش و چون و چرا؛ بلكه بر اساس تسليم و اطاعت محض تعيين شده باشد و يا اينكه اكثريت جمعيتي آن نه در پي يافتن علتها و رسيدن به پاسخهاي مبتني بر خرد و منطق انساني ؛ بلكه در پي توجيهات عوام گرايانه و غير علمي از مسائل و رويدادها باشند ؛ نمي توان انتظار داشت چنين جامعه اي مترقي و بالنده و بدون معضلات اجتماعي قلمداد شود ! و در اين ميان جايگاه و مقبوليت مباني فكري جاهلانه و خرافات ؛ به عنوان عامل تعيين كننده بسياري از عقب ماندگيهاي فكري جاي تامل و بررسي بيشتر را دارد !!! نتيجه اينكه جامعه اي را مي توان جامعه پويا و خلاق و متكي به اصول فكري انساني تعريف كرد كه ابتدا آزادي انديشه در آن نهادينه شده باشد و گردش اطلاعات براي همگان ميسر بوده و هيچ خط قرمزي براي تفكر و تعقل و استدلال و منطق مشخص نشده و هيچ سقفي براي پرواز فكر و اوج گيري انديشه انساني وجود نداشته باشد. و در نهايت اينكه آيا ما توانستيم حتي به اندازه يك قدم به ساختن چنين اجتماعي نزديك شده باشيم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ×××××××××××× ما كه مي خواستيم خلق جهان دوست باشند جاودان با هم ما كه مي خواستيم نيكي و مهر حكم رانند در جهان با هم شوربختي نگر كه در همه عمر خود نبوديم مهربان با هم اي شمايان كه باز مي گرديد بعد ما زير آسمان با هم گر رسيديد آن دمي كه آدميان دوست گشتند و هم زبان با هم آن زمان با گذشت ياد كنيد ياد نوميد رفتگان با هم
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 18:26 توسط دگراندیش |
اينروزها که آينه هم فکر ظاهر است با ديدن قيافهی اين مردمان خوب کمتر در اين زمانه به دل اعتماد کن ******************************** میگویند حرف را باید زد. باشد، میزنیم، میزنید، میزنند و... اگر گوش شنوایی باشد، و اگر حرفی برای گفتن باشد. سالهایی نهچندان دور و نهچندان نزدیک، از آن زمانی که فهمیدم میتوانم حرف بزنم گذشته، و بعداز این همه سال که بیرحمانه گذشتند،فهمیدم که حرفها را باید نوشت. پس مینویسم، اما دراینمیانه صداهایی در لابهلای حرفهای نوشتهشده هست که شاید صدایی نباشند، امّا چه بخواهید و چه نخواهید هستند. صداهایی که زشت، زیبا، بیمعنی، و گاه پرمعنیاند. تمام این حرفها و صداها حاصلِ تمام این سالها و نفَسها ست. و شاید در انتهای تمامِ اینها باز هم چیزهای ناگفتهای باشد که هیچگاهِ دیگر هم گفته نخواهد شد حتي اگر همه چشم انتظار آن باشيم..... مرد می رفت و همچنان مبهوت که زمان با زمین چه خواهد کرد آدمی این مسافر برهوت ، با شبی اینچنین سیاه چه خواهد کرد یک طرف شاهراه روشن نان، یک طرف کوی مبهم ا یمان بر سر این دو راهه تا انسان؛ با غم نان و دین چه خواهد کرد چشمها منتظر ، نفسها حبس، خیره در بام رستگاری تا عشق بر نردبان مذهبِِ، در پله ی آخرين چه خواهد کرد مثل یک گله گرگ بی احساس، همه ی شهر در کمین همند این هراسان که آن چه خواهد برد،آن گریزان که این چه خواهد کرد *** هر چه کم وزن گفتم و پر مغز، ساده سنجان به طعنه سنجیدند تا ترازوی نقد ایشان با این سرود وزین چه خواهد کرد اصولا براي يك آدم مذهبي كه در محيطي مذهبي رشد كرده و از ابتدا تحت تاثير القائات و تربيت مذهبي بوده بسيار سخت است كه از باورها و اعتقادات خود دست بشويد ولواينكه این اعتقادات بر خلاف اصول ابتدايي انساني و عقلي باشد.معمولا اينگونه افراد سعي در توجيه و تفسير متفاوت از باورهاي ديني خود دارند به گونه اي كه نه سيخ بسوزد و نه كباب...! نمونه اين دو آتيشه هاي غيرتي را كم در دور و بر خودمان نداريم اما الگوي فكري اين افراد فقط ظاهر است و بقول حافظ چون به خلوت مي روند آن كار ديگر مي كنند!!! اينگونه افراد وقتي از دين خود دفاع مي كنند در حقيقت از نقابي كه پشت آن پنهان شده اند دفاع مي كنند و با دفاع از منطق دين خود در حقيقت سعي در اثبات خود دارند در واقع حقيقت جويي در بين اين آدمها؛ بيشتر ژستي است كه براي ارضاي خود مي گيرند. در اينجا بايد گفت خوشا به حال كساني كه مي توانند باورهاي خود را به صورت اصول علمي و عقلي و منطقي به نقد بگيرند و با تفكر انتقادي از يك باور (ديني يا غير ديني) از تنها وجه تمايز انساني خود يعني خرد ورزي بهره بجويند. البته ناگفته نماند كه بحث اصلا بر سر دين يا اعتقاد دينی نيست بلكه مساله اصلي و مهم آگاهی است که هميشه معتبربوده و هر ايمان يا کفری ذيل آن قرار می گيرد و به همین دلیل آنچه امروزه مهم و ضروری است مسئله تحليل علمی قضايا است و نه تبليغ و تلقين یک فکر. در واقع امروز ما به شناخت نيازمنديم، نه به اعتقاد و یا عدم اعتقاد...چرا که اعتقاد، وقتی که با آگاهی توأم نباشد نه تنها هيچ فايدهای ندارد بلکه مضر است چرا كه همهی انرژيهای انسانی را میگيرد و او را با انسانیت انسان یعنی خرد ورزی انسانی بیگانه می سازد و به همین دلیل: ايمان، به خودی خود، بیارزش است؛و اين آگاهی است که به ايمان ارزش میدهد.
هرکسکه گفتهاست خدا نيست کافر است
بايد قبول کرد که گندم مقصّر است
وقتی گرسنه ماند به هر کار حاضر است
چنين آدمهايي معمولا وقتي در موضع ضعف قرار مي گيرند از هيچ تحريف و توهين و حرمت شكني رو گردان نيستند بلكه انگيزه كافي نيز براي چنين كارهايي دارند و به جاي پاسخگويي محترمانه و بر پايه اصول علمي و منطقي مباحثه؛ با بكاربردن عباراتي مانند مرتد و بي ايمان و كافر؛ سعي در حذف فيزيكي طرف از موضوع بحث دارندولي اي كاش چنين آدمهايي جسارت دانستن بيشتر را داشتند و به جاي انكه حق را بيرحمانه در پاي دلبستگي ها و تعلقات خود قرباني كنند ؛خود را به حقيقت و راستي و منطق انساني تسليم مي كردند .
+ نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387ساعت 17:21 توسط دگراندیش |
زرد است که لبریز حقایق شده است
تلخ است که با درد موافق شده است عاشق نشدی وگرنه می فهمیدی پاییز بهاریست که عاشق شده است یک گل بهار نیست صد گل بهار نیست حتی هزار باغ پر از گل ، بهار نیست وقتی : ما ذرّه های پوچ ، در گیر و دار هیچ ، در روی کوره راه سیاهی ، که انتهاش گودال نیستی است آخر چگونه تشنه به خون برادریم ؟ آیا رهایی بشریت را در چارسوی گیتی ، در کائنات ، یک دل امیدوار نیست ؟ آیا درخت خشک محبت را یک برگ سبز ، در همهء شاخسار نیست ؟ دستی بر آوریم باشد کزین گذرگه اندوه بگذریم روزی که آدمی خورشید دوستی را در قلب خویش یافت راه رهایی از دل این شام تار هست و آنجا که مهربانی لبخند می زند در یک جوانه نیز شکوه بهار هست ! همیشه نمی توان زائر بهار بود .همیشه نمی توان در صبحگاه شکوفه، در موازات آفتاب آواز خواند! همیشه نمی توان بوی کلمات دوردست را شنید! در را به روی بهار مبند ! در را به روی روح جستجوگرت مبند ! در را به روی مهربانی مبند ! در را به روی مهربانان مبند ! در را به روی کلمات من مبند ! شاید این آخرین بهاری باشد که حرفهایم را در بشقاب سبز می کنم . حرفهای مرا هیچ جا نمی نویسند ولی این بار نیز حرفهای روح بی تابم را بر صفحات سپید مهربانی می نویسم تا شاید روحی خسته و عطشناک با بی تابی آنها را بخواند و به اندازه جرعه ای رفع عطش نماید. سرها اگر چه خورده به چیزی شبیه سنگ ما و دوباره ایم در این شهر بی قشنگ برف و بهار و سبزی و پاییز و همچنان این مرگ مطلق است ولی در چهار رنگ تقویم زنده ایم در این باغ وحش عمر امسال سال چیست ؟ سگ و ماهی و پلنگ
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 9:18 توسط دگراندیش |