|
در این دنیا برای همه ما کاری هست کارهایی بزرگ و کارهایی کمی کوچک تر و آن چه وظیفه ماست چندان دور از دسترس نیست همه ما ناخدا نمی شوند ملوان هم می توان شد اگر نمی توانی نهنگ باشی فقط یک ماهی کوچک باش، ولی بازیگوش ترین ماهی دریاچه ! اگر نمی توانی خورشید باشی، ستاره باش ! در این دنیا برای همه ما کاری است کارهای بزرگ و کارهای کمی کوچک تر ! و آنچه وظیفه ماست چندان دور از دسترس نیست ! با بردن و باختن اندازه ات نمی گیرند فقط هر آنچه هستی بهترین باش ! + نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388 12:26 توسط جستجوگر |
بعضی ها اصلا قیمتی ندارند بعضی ها ارزششان به حساب بانکی شان است بعضی ها هم رنگ جماعت می شوند،ولی هم فکر جماعت نه بعضی ها در حسرت پول همیشه مریضند بعضی ها نان خشک و خالی می خورند بعضی هاصدای ملائک را می شنوند بعضی هاصدای دل خود را هم نمی شنوند بعضی ها حتی زحمت فکر کردن رابه خود نمی دهند بعضی ها برای رسیدن به زندگی راحت عمری زجر می کشند بعضی ها در تمام زندگی شان نقش بازی می کنند بعضی ها دنیایشان به اندازه یک محله است،بعضی به اندازه یک شهر،بعضی به اندازه کره زمین وبعضی به وسعت کل هستی! + نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388 0:2 توسط جستجوگر |
خاطری یاد داریم ما از خدا خانه اي دارد كنار ابر ها مثل قصر پادشاه قصه ها خشتي از الماس، خشتي از طلا پايه هاي برجش از عاج وبلور بر سر تختي نشسته با غرور ماه برق كوچكي از تاج او هر ستاره ، پولكي از تاج او اطلس پيراهن او ، آسمان نقش روي دامن او ،كهكشان رعد وبرق شب ، طنين خنده اش سيل وطوفان ، نعره توفنده اش دكمه ي پيراهن او ، آفتاب برق تيغ خنجر او مهتاب هيچ كس از جاي او آگاه نيست هيچ كس را در حضورش راه نيست این خدا بي رحم است و خشمگين خانه اش در آسمان ، دوراز زمين هست ،اما در ميان ما نیست مهربان وساده وزيبا نیست در دل او دوستي جايي ندارد مهرباني هيچ معنايي ندارد هر چه مي پرسیم، ازخود ، ازخدا از زمين ، از آسمان ،ازابرها زود مي گویند :اين كار خداست پرس وجو از كار او كاري خطاست هرچه مي پرسي ، جوابش آتش است آب اگر خوردي ، عذابش آتش است تا ببندي چشم ، كورت مي كند تاشدي نزديك ، دورت مي كند كج گشودي دست ، سنگت مي كند كج نهادي پاي ، لنگت مي كند با همين قصه، دلم مشغول بود خوابهايم، خواب ديو وغول بود خواب مي ديدم كه غرق آتشم در دهان اژدهاي سركشم دردهان اژدهاي خشمگين بر سرم باران گرزآتشين محو مي شد نعره هايم، بي صدا در طنين خنده ي خشم خدا ... نيت من ، درنماز و در دعا ترس بود و وحشت ازخشم خدا هر چه مي كردم ،همه از ترس بود مثل از بر كردن يك درس بود مثل تمرين حساب هندسه مثل تنبيه مدير مدرسه تلخ ،مثل خنده اي بي حوصله سخت ، مثل حل صدها مسئله مثل تكليف رياضي سخت بود مثل صرف فعل ماضي سخت بود تا كه يك شب دست دردست پدر راه افتادم به قصد يك سفر درميان راه ، در يك روستا خانه اي ديدم ، کمی نا آشنا زود پرسيدم : پدر، اينجا كجاست ؟ گفت ، اينجا خانه اندیشه هاست ! خانه اندیشه ها خانه بي كينه هاست مثل نوري در دل آيينه ها ست این مکان نیست جای دشمني نام او نور و نشانش روشني هيچ كس با دشمن خود ، قهر نيست قهر او هم از نشان دوستيست... تازه فهميدم خدايم ،اين خداست اين خدایی مهربان وآشناست آن خداي پيش از اين را باد برد نا م او را هم دلم از ياد برد آن خدا مثل خيال و خواب بود چون حبابي ، نقش روي آب بود مي توانم بعد ازاين ، با اين خدا دوست باشم ، دوست ،پاك وبي ريا مي توان با اين خدا پرواز كرد سفره ي دل را برايش باز كرد مي توان درباره ي گل حرف زد صاف وساده ، مثل بلبل حرف زد چكه چكه مثل باران راز گفت با دو قطره ، صد هزاران راز گفت مي توان با او صميمي حرف زد مثل ياران قديمي حرف زد مي توان تصنيفي از پرواز خواند با الفباي سكوت آواز خواند مي توان مثل علفها حرف زد با زباني بي الفبا حرف زد مي توان درباره ي هر چيز گفت مي توان شعري خيال انگيز گفت مثل اين شعر روان وآشنا : « پيش از اين ها فكر مي كردم خدا .. + نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388 0:42 توسط جستجوگر |
|